پرنده در قفس
پرنسس جوان و زیبا از تشریفات و مراسمی که او را احاطه کرده بود خسته شده بود. او کتابهای زیادی خوانده بود و از آنها این ایده را گرفته بود که به عنوان یک دهقان ساده بسیار خوشحالتر خواهد بود تا به عنوان دختر یک پادشاه. حتی وقتی به ازدواجش میرسید، با اندوه فکر میکرد که هیچ رمانسی وجود ندارد، زیرا پدرش به طور خودسرانه برای او با یک شاهزاده همسایه پیمان بسته بود. یک روز در حال رانندگی، او از همیشه غمگینتر بود. او یک مراسم عروسی را از یک کلبه همسایه مشاهده کرد و با دلسوزی به مادر عروس نگاه کرد که به خانه تنهایش برمیگشت. در یک مزرعه، پرنسس یک کشاورز جوان را دید و فکر کرد که رمانسی که از او دریغ شده بود ممکن است به زندگیاش بیاید. تا زمانی که به قلعه برگشت، به شدت به حال خود افسوس میخورد و تصمیم گرفته بود که دیگر پرنده در قفس نباشد.