خط داستانی
چیکا همیشه از سینههای بزرگ خود متنفر بود که در هر جایی که میرفتند توجه را جلب میکردند. وقتی با مردی آشنا میشود که برای نخستین بار به سینه او نگاه نمیکند، تصمیم میگیرد با او ازدواج کند. اما به تدریج شک میکند که او شاید عادت کنترلناپذیر دروغگویی داشته باشد.