Storyline
اریک معتقد است که قلبی از سنگ دارد. به همین دلیل اذیت والدینش، اذیت شدن در مدرسه و نبود دوستان واقعی برای او اهمیت ندارد. وقتی خانواده اش به ویلایی که ارث برده اند منتقل می شوند، با ماریا روبه رو می شود که پدرش قصد دارد او را به همراه پدرش از خانه بیرون کند. ماریا از جا به حرکت منع نمی کند و قول می دهد زندگی اریک را جهنمی سازد. به عنوان آخرین تلاش برای شکست اریک، ماریا به دنبال مادری می رود که دو سال پیش ناپدید شد. آن دو به سفری شگفت انگیز به دنیای میانجی می رسند و اریک می آموزد که پوشاندن قلبی از سنگ چه قدر سخت است.