خط داستانی
هنرمند استندیش با استفاده از همسرش ماری به عنوان مدل، نقاشی مادونا را به پایان میرساند. هنگامی که کارشناس و پاریشیونر به بررسی تصویر میپردازند، کارشناس به استندیش میگوید که مدل یک معشوقه سابق بوده است. آنها نقاشی را خریداری کرده و میروند. استندیش با ماری مواجه میشود، که به او میگوید که خود را به طور قانونی همسر کارشناس میدانسته است. او به این موضوع باور ندارد و او و پسر بچهشان را بیرون میکند. ماری بیپول، پسرش را در پلههای یک صومعه رها میکند. سالها بعد، قبل از اینکه به راهب تبدیل شود، پسر برای دیدن دنیا فرستاده میشود. در حالی که به یک کافه میرود، او توسط زیبایی فریب میخورد در حالی که دیگر ساکنان آنجا، شهوت، نوشیدنی، حرص و عشق دور او میرقصند. صاحب کافه وارد میشود؛ او ماری است. با شناخت صلیب، که او به عنوان نوزاد با خود برده بود، او او را متقاعد میکند که بدون افشای هویت خود برگردد. پس از اینکه او کشیش میشود، ماری، که اکنون یک زن پیر و ژولیده است، وارد کلیسای او میشود. او او را میشناسد و درست قبل از مرگش، پسرش به او بخشش میدهد.