خط داستانی
جی تنها فرزند است و با مادربزرگش بزرگ شده است و او را لالایى می کند و هر آنچه بخواهد فراهم می آورد. وقتی جی اسب میخواهد، مادربزرگ اسب میخرد و او آن را «دیدارا» می نامد. اما عشق جی به اسب تبدیل به اشتیاق شد و او به سوارکاری علاقهمند و بیتجربه میشود و دچار جراحت میشود. مادربزرگ تصمیم میگیرد دی دارا را بدهد. وقتی جی میفهمد اسبش گم شده است به مادربزرگش برخورد میکند و متوجه میشود که او اسبش را داده است. او نمیداند با دادن اسب، زندگی خودش و مادربزرگش برای همیشه تغییر خواهد کرد - زیرا جی از خانه بیرون میرود و هرگز برنمیگردد. اما چگونه پسر جوانی بدون هیچ مهارتی میتواند روزی را بدون حمایت مادربزرگش سپری کند؟