خط داستانی
والدین او کشاورزان سادهای بودند و وقتی او نوزاد بود به او علاقهمند بودند، زیرا معتقد بودند که او بزرگ خواهد شد و زن زیبایی خواهد شد و ازدواج خوبی خواهد کرد. مشکل این بود که او بزرگ نشد. وقتی نوزده ساله بود، به اندازه یک کودک شش ساله بود. به طور طبیعی، آنها وقتی پیشنهادی برای ازدواج دخترشان از طرف یک کوتوله دیگر که در همان روستا زندگی میکرد، دریافت کردند، بسیار خوشحال شدند. اما به حیرت و خشم آنها، دختر این پیشنهاد را رد کرد و اعلام کرد که شوهرش باید مردی باشد که بتواند به او افتخار کند. زندگی خانوادگی او بعد از آن بسیار ناراحتکننده بود و کل خانواده خوشحال شدند وقتی که یک نمایشگر از ایالات متحده آمد و پیشنهاد پول زیادی را داد اگر او به "کنگره عجایب" او بپیوندد، که در آمریکا یک نهاد معروف بود. و دختر با خوشحالی رفت.