خط داستانی
آسیابان به پادشاه دروغ میگوید که دختر زیبایش میتواند از کاه طلا بسازد. پادشاه که همیشه در بدهی است، دختر آسیابان را به همسری میگیرد و او را در اتاقی قفل میکند تا طلا بسازد. البته، او موفق نمیشود. یک شب، مرد کوچکی ظاهر میشود و خدماتش را به ملکه جوان پیشنهاد میکند. او آماده است تا هر مقدار طلا که میخواهد برای فرزند اولش بسازد. ملکه جوان با خوشحالی موافقت میکند. وقتی فرزند اولش به دنیا میآید، از مرد میخواهد که اجازه دهد فرزندش را داشته باشد. مرد نرم میشود، اما خواستار این است که ملکه نام او را پیدا کند.