خط داستانی
دختر عاشقش را رد میکند و به او میگوید که او را دوست دارد اما شغل را ترجیح میدهد. او به پرستاری میپردازد و امیدوار است که روزی مشهور شود. دختر به خانه یک خواننده مشهور که دچار بحران شده است، فراخوانده میشود. در هذیانگوییاش، خواننده به عشق دوران کودکیاش اشاره میکند. او از ناامیدی در زندگی با وجود شهرتش میگوید و اینکه آرزو دارد خانهای داشته باشد و از چیزهای ساده زندگی لذت ببرد، همراه با عشق.