خط داستانی
این داستان درباره یک جوان ثروتمند است که به زندگی شاد و پر زرق و برق کافهها و کلابها عادت کرده و عاشق دختری فقیر میشود که به او علاقهمند است. اما پس از ازدواج، جوان نمیتواند دوستان پرسر و صدا و زندگی شاد خود را رها کند و به زندگی خود ادامه میدهد. همسرش ناراضی است و یک شب که شوهرش مست به خانه برمیگردد، او چمدانش را بسته و خانه را ترک میکند. او به ایستگاه راهآهن میرود و در حین انتظار برای قطار، بیهوش میشود. او را به بیمارستان ایستگاه میبرند. شوهر بیدار میشود و متوجه میشود همسرش رفته است.