خط داستانی
پدر مالاتی به طور غیرمنتظرهای از سقوط از قطار جان سالم به در برده و اکنون قسم خورده است که انتقام سختی از مکآلن بگیرد. در لهاسا، پایتخت قدیمی تبت، محل اقامت دالایی لاما و در عین حال یک "شهر ممنوعه" برای تمام خارجیها، یک دیدار دراماتیک دیگر بین مهندس و بادهاما رخ میدهد. در یک سیاهچال تاریک، او فکر میکند مکآلن را شناسایی کرده و سعی میکند به مردی که او را مسئول تمام بدبختیها میداند، ضربه بزند. او متوجه نمیشود که به چه کسی ضربه میزند و در این فرآیند دختر خود را میکشد. خدمتکاران دالایی لاما بادهاما را دستگیر کرده و به سیاهچال میاندازند. پدر مالاتی به اعدام محکوم میشود، در حالی که مکآلن دوباره به نور روز میبیند و آزاد میشود.