خط داستانی
آقای آرنولد و همسرش بیشتر به اتومبیلسواری علاقه دارند تا هر چیز دیگری و به همین دلیل به دختر کوچکشان، دورا، بیتوجه هستند و تقریباً به پدربزرگش، جیمز آرنولد، که یک کهنهسرباز یکدست است و با آنها زندگی میکند، بیتوجهی میکنند. دورا به اندازهای که میتواند به پدربزرگش برای تنهاییاش محبت میکند و آنها بیشتر وقت خود را با هم میگذرانند. در روز تزئین، والدین دورا میخواهند او را با خود به تماشای رژه ببرند، اما از آنجا که نمیخواهند پدربزرگش را با خود ببرند، او از رفتن امتناع میکند و در خانه با او میماند. بعد از مدتی او پدربزرگ را به یک میدان گلهای داستی میبرد، جایی که او تاجی از گلها درست میکند و بر سر او میگذارد. در این حالت، او توسط یک هیئت از شهروندان پیدا میشود که با یادگیری اینکه او یک کهنهسرباز جنگ است، پیامی میآورند که شهر میخواهد او را مورد احترام قرار دهد.