خط داستانی
لیزبت آن یک کودک وحشی است. او در یک لباس گینگه و با پای برهنه در دامنههای کوه بهطور آزادانه میچرخد، همانطور که پرندگان درختان کاج بالای سرش آواز میخوانند. یک صبح در حال حرکت در مسیر کوه، او به طور تصادفی دو مرد را میشنود که درباره یک معامله زمین که پدرش در آن درگیر بوده صحبت میکنند. با ناامیدی متوجه میشود که پدرش قطعهای ارزشمند از زمین را که دارای رگهای زغالسنگ غنی است، فروخته است. وقتی متوجه میشود که پدرش فریب خورده، دختر قصد دارد به مردی که ملک را خریده شلیک کند، اما چهره مهربان او او را باز میدارد.