خط داستانی
ما جک و مادرش را میبینیم که بسیار فقیر هستند و پروژه فروش گاو مورد بحث قرار میگیرد. جک با شخصیت آشنا قصاب ملاقات میکند که برای گاو با او چانهزنی میکند و در نهایت جک موافقت میکند که حیوان را به خاطر لوبیاهای شگفتانگیزی که شبانه رشد میکنند و به آسمان میرسند، بفروشد. او آنها را به مادرش میآورد و البته او دلشکسته میشود و لوبیاها را از پنجره بیرون میاندازد. صبح روز بعد، تاک نه تنها پنجره را میپوشاند، بلکه به بالای خانه میرسد و از دید در ابرها پنهان میشود و ما میبینیم که جک شروع به بالا رفتن میکند. پس از رسیدن به قلعه غول، جک با همسر غول ملاقات میکند که به طرز باشکوهی بالای سر او ایستاده است و پس از چند گفتوگو به دلیل گرسنگی دعوت به ورود میشود. قبل از اینکه او بتواند سرو شود، صدای غول شنیده میشود و جک در کتری پنهان میشود. غول وارد میشود و سپس صحنههای آشنایی دنبال میشود که در آن غول برای کیسههای طلا، هارپ جادویی و مرغ شگفتانگیزی که تخمهای طلا میگذارد، درخواست میکند.