خط داستانی
در سال هزار و نهصد بیست و نه، سواحل دریاچه کانستل با ساخت زپلین ها در شهر کوچک فریدریچهافن روبه روست. رابرت به دلیل علاقه به بالن ها در کارگاه مونتاژ استخدام می شود، با برادر تیا کوناراد که عاشق او شده است. سه دوست با هم وقت می گذرانند و کارل هم همراهشان است. در سال سی و هفت، رابرت که اکنون پدر پسری به نام یاکوب است، همسر خود را ترک می کند. در یکی از شب ها کنراد به شکلی اسرارآمیز در هنگام برخاستن از هیندنبرگ درگذشت. چند ماه بعد رابرت نیز در بمباران یک بالن درگذشت. در دهه هفتاد یاکوب، پدر او، ماتیاس، در سال دو هزار و پنج به تدریج سعی می کند بفهمد چه اتفاقی افتاده است.