خط داستانی
در صبح روز یازدهمین سالگرد تولدش، جویس در یکی از کتابهای هدیهاش میخواند که باید یک کار خوب انجام دهد. پس از اینکه ۵ دلار به یک پیرمرد در پارک میدهد، مادرش او را سرزنش کرده و هشدار میدهد که پیرمردها دختران کوچک را میدزدند. او روز بعد به پارک میرود تا ببیند آیا این درست است یا نه. دوست قدیمیاش به او اطمینان میدهد که اینطور نیست و او را به خانهاش دعوت میکند. او او را در زیر شیروانی پنهان میکند و داستانی را میشنود که چگونه سالها پیش دختر کوچک خود را با دوستانش ترک کرده و وقتی برگشته، هیچ نشانی از او پیدا نکرده است. وقتی والدین جویس برمیگردند، پیرمرد خانم فارلی را به عنوان دختر گمشدهاش شناسایی میکند که این موضوع همه را خوشحال میکند به جز جویس که ناراحت است که نمیتواند چیزی از آن خود داشته باشد بدون اینکه دیگران هم آن را شریک شوند. بنابراین، او گروهی از بیخانمانها را به شام دعوت میکند و اصرار میکند که آنها نیز دختران کوچک خود را گم کردهاند.