خط داستانی
در شب کریسمس، دختر کوچکی در حال خیال پردازی از پنجره است که پدر بدجنسش به خانه میآید. او به پدرش میگوید که به یاد مادربزرگش و اینکه کریسمس چقدر زیبا بود وقتی او زنده بود، فکر میکرد. پدر، عصبانی و تلخ، به دختر میگوید که باید زودتر برای فروش کبریتها بیرون برود وگرنه باید منتظر تنبیه باشد. او به دختر میگوید که باید ذهنش را روی فروش کبریتها متمرکز کند و نمیتواند تا زمانی که همه آنها فروخته نشده به خانه برگردد. سپس او از اینکه از زمان مرگ مادرش، دخترش بیشتر از درد و زحمت چیزی نیست و همیشه در راه است، شکایت میکند.