خط داستانی
زن جوان یک کشاورز تنها یک مشکل داشت، پدر شوهرش. او پیر و بدخلق بود و به قدری از بیماری رنج میبرد که نمیتوانست یک قدم راه برود. زن اعلام کرد که باید کاری انجام شود و در چندین نوبت از شوهرش خواست تا پیرمرد را به خانه سالمندان بفرستد. کشاورز مدتها مقاومت کرد، اما در نهایت تسلیم شد و زن با پیروزی راهی شد تا ترتیبات لازم را در خانه خیریه انجام دهد. پیرمرد میدانست که چه چیزی در حال برنامهریزی است. بیپناه و بیدوست در صندلیاش نشسته بود و برای مرگ دعا میکرد. چه کسی میتوانست او را سرزنش کند؟ زن، همانطور که گفته شد، در راه خانه خیریه بود.