خط داستانی
چاد، ۲۰۰۶. پس از یک جنگ داخلی چهل ساله، رادیو اعلام میکند که دولت به تازگی جنایتکاران جنگی را عفو کرده است. از این خبر خشمگین، گومار آباتچا از نوهاش آتیم، یک جوان شانزده ساله، میخواهد تا مردی را که پدرش را کشته پیدا کند و او را به قتل برساند. آتیم از او اطاعت میکند و با تفنگ پدرش به جستجوی نسارا، مردی که او را یتیم کرده، میرود. او به زودی او را پیدا میکند. نسارا که اکنون به راه راست رفته، متاهل است، به مسجد میرود و یک نانوایی کوچک دارد. پس از کمی تردید، آتیم خدماتش را به عنوان شاگرد به او پیشنهاد میدهد. او استخدام میشود و سپس برایش آسان خواهد بود که قاتل پدرش را به قتل برساند. حداقل، این چیزی است که او فکر میکند...