خط داستانی
خواهر و برادری از کوهها عبور میکنند، رودها را میگذرانند و از روی پلی بین صخرهها به مدرسه میروند. پس از مدرسه، از خوکها مراقبت میکنند و پدر بزرگ بیمارشان را در بستر دارند. در شب با برادر بزرگ تر شام میخورند و تکالیف خود را انجام میدهند. زندگی سادهای به نظر میرسد که چیزی برای از دست دادن ندارد اما دارد. وقتی خبر میرسد که کارخانه معدن جایی که برادران بزرگ ترشان کار میکردند برای حمایت از آنها فرو ریخته است، خانواده در خطر گرسنگی قرار میگیرد. تکرار زندگی روزمره با تنش دراماتیک ادغام میشود که به طور تدریجی به سوی آنها میتازد.