خط داستانی
نل، دختر مارشال، و فرانک کچل، صندوقدار جوان بانک، عاشق یکدیگر هستند. این رابطه در طول سالها پیشرفت کرده و به مرحلهای رسیده است که فرانک یک الماس تکنگین خریده که قصد دارد آن را آن شب بر انگشت نل بگذارد. جیمز ویتمور به شهر میآید و خود را به عنوان یک مامور خدمات مخفی معرفی میکند. او به مارشال برترام میگوید که به کمک او برای پیدا کردن یک باند جعلکننده نیاز دارد که کشور را با سکههای تقلبی پر کردهاند. نل و ویتمور ملاقات میکنند و دختر به غریبه خوشبرخورد علاقهمند میشود. برترام به پیشنهاد ویتمور، تمام پول را از بانک محلی از طریق فرانک تأمین میکند و آن را به دفترش میبرد تا ویتمور برای بررسی تقلبی بودن آن، آن را بررسی کند. در همین حال، برترام به فرانک اعتراف میکند که خود او جعلکننده است و توضیح میدهد که در روزهای گذشته قانون را نقض کرده تا بتواند دخترش نل را به دانشگاه بفرستد.