خط داستانی
یک کشیش در میان گروهی از کابویهای وحشی وارد میشود. پسرها انتظار دارند که کشیش مرد باشد و با تمام قوا برای استقبال از او آماده میشوند، اما در راه وقتی به ناگاه با کالسکه یکاسب کشیش زن برخورد میکنند، به شدت شگفتزده میشوند. بلافاصله پس از ورود او، پسرها شروع به برنامهریزی برای جلب توجه او میکنند، در حالی که کشیش بیدرنگ کمپینی برای شکست شیطان آغاز میکند. او با نصب یک تابلو در نزدیکی آبخوری شهر که میگوید "پاکیزگی نزدیک به خدایی است" شروع میکند. البته پسرها تابلو را میبینند و ناگهان تمایل به استفاده از صابون، آب و برس در میان آنها ایجاد میشود. یکی از کابویها بهخصوص به کشیش بسیار علاقهمند است و احساساتش را به وضوح نشان میدهد، بنابراین پسرها تصمیم میگیرند که بر روی او شوخی کنند. شوخی آنها بهطور ناخواسته نه تنها نقشهای علیه کشیش را ناکام میگذارد، بلکه کشیش و عاشقش را نیز به هم نزدیک میکند.