خط داستانی
جنا دختری جوان است که از دوران کودکی هر مردی را که دوست داشته از دست داده است. اکنون با الکس آشنا میشود و تصمیم میگیرند با هم زندگی کنند و ازدواج کنند. او به او گفته است که والدینش را از دست داده اما در کلیسا به والدینش نگاه میکند و تصمیم میگیرد عروسی را لغو کند. او از دوستانش میخواهد کلیسا را ترک کنند و داستان خانوادهاش را به الکس میگوید. در همین حال، همه دوستانشان توسط قاتلان کشته میشوند و جنا میگوید که آنها اعضای خانواده او هستند. چرا به قتل دوستانشان ادامه میدهند؟