خط داستانی
مارگری دین، دختر جوان و زیبایی که همراه خانم ساویر، یک زن ثروتمند است، به طور تصادفی با جک دریسلین، یک کارمند جوان ملاقات میکند. باران شدیدی میبارد؛ او چتری ندارد؛ جک چتری را تأمین میکند و او را به خانهاش میرساند. او به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد وقتی که او وارد یک عمارت بزرگ قهوهای میشود، بهویژه که دختر او را در مورد موقعیت اجتماعی واقعیاش روشن نمیکند؛ بعداً، آنها دوباره در حال عبور از اتومبیلها یکدیگر را میبینند و سپس جک، که نتوانسته مارگری را فراموش کند، از او اجازه میخواهد که تماس بگیرد، اما ذکر نمیکند که او یک کارگر است و نه یک بیکار ثروتمند.