خط داستانی
یَکوب پسری جوان است که در کارگاه نجاری مهارت دارد و برای مسابقه ای در دست ساخت پروژهای را به پایان میرساند. معلمش، ربی شیمن، نه تنها به او در نجاری بلکه دروس مهمی دربارهٔ خدا میآموزد. ربی به یاکوب آموخته است که وقتی به یکی از فرزندان خدا هدیهای میدهی، انگار به خدا هدیه دادهای. شب قبل از مسابقه در کارگاه بیدار میشود و نوری روشن از آباژور رد میشود؛ نوری ستارهمانند که درست بالای اصطبل پدرش است. وقتی به بیند، مردی و زنی و نوزادی در پشتبام میبینند. به یاد درس ربی شیمن، یاکوب به کارگاه برمیگردد و پروژهاش را به خانوادهٔ جدید میبرد. صبح مسابقه، ربی خوشحال است که یاکوب واقعاً درسی که آموخته بود عمل کرده و هدیهای به خدا داده است.