دستمال سبز میتِرخندد
Mendilim Kekik Kokuyor
حنّان و پسرعمویش یوسف به دختری به نام ایلِف علاقهمند میشوند. ایلِف نیز یکی از دو مرد را دوست دارد اما به هیچکس نمیگوید کدام یک است. نیروهای مسلح به جبههِ چاناکاله اعزام میشوند. قبل از اعزام، یوسف احساساتش را به ایلِف میگوید و اینکه حسن به کس دیگری علاقه دارد؛ بهطور پنهانی دستمال عطرِ شیری ایلِف را که برای حسن بافته بود، میدزدد. در جبهه، کاراکوزی و رستم چاپوش در مسیر expedition با حوادثی روبهرو میشوند و کاروانی از داوطلبان به اردوگاه اسرای جنگی برده میشوند و برخی از داوطلبان در حملهای در آنزاک کشته میشوند.