خط داستانی
والدین کمیاب، تنها کسانی که مسئول و دوست داشتنی هستند، در زمستان با فرزندانشان پیاده روی می کنند و دیگران را به پرستارها و مادربزرگ ها و فرزندان بزرگتر می سپارند. اما اولگا و ایگور چنین نیستند. آنها به طور صادقانه با کودکان روی سرسره بازی می کنند و به وظیفه خود پایبندند. با این حال اندکی خسته هستند و به مرور به یکدیگر نگاه می کنند و هر کدام از آنها تصویری از دیگری در ذهن می پروراند. آنها واقعاً می خواهند با هم ارتباط برقرار کنند، اما تربیت، کلیشه ها و داستانی که هر کس درباره مقابل خود می سازد، مانع از گام نخست می شود. این وضعیت آنها را عمیقاً به فکر فرو می برد زیرا واقعاً یکدیگر را دوست دارند. ناگهان کودکان با صدای بلند اسرار خانوادگی را فاش می کنند. مشخص می شود ایگور پدر نیست، بلکه برادر است و اولگا هم مادر نیست بلکه مادر بزرگ است و هر دو آزادند.