خط داستانی
کسی گفته است که برای قهرمان بودن باید پیروز شد؟ اسلاوا کولوتیلاف، معلم مدرسهای از شهری ساحلی خاموش به نام «انگشتها» برای فتح مسکو با نسخهٔ نخستین رمانش در دست میآید. اما بهطور اتفاقی، قلب زیبایی به نام نادیا را تسخیر میکند. با نزدیک شدن به عروسی، اسلاوا فقط باید از کارش استعفا دهد و کارهای نیمهتمام را در «انگشتها» به پایان برساند تا به مسکو بازگردد و با عروس تازهاش زندگی تازهای را آغاز کند. اما به دلیل مجموعهای از شرایط عجیب، او قادر به ترک نیست و در شهر بزرگ، عروسی همچنان برگزار میشود در حالی که نادیا باید از توجه عاشق سابقش، دانی، که به هر طریق میخواهد او را به دست آورد، دفاع کند.