سیاه چون برف: چشم شیطان
در روز تولدش، مایر با یک هدیه کنجکاوانه روبهرو میشود: مجسمهای چوبی از یک شیطان با ظاهری شیطانگونه و شیطانمآب. مایر لبخند میزند، آن را بهعنوان یک شیء هنری معمول مردم باسن، روستایی در سواوون تشخیص میدهد. او با کنستانس تماس میگیرد، مطمئن است که او شیطان را برای تولدش فرستاده است. اما او با یک سورپرایز ناخوشایند مواجه میشود: نهتنها کنستانس نمیدانسته تولد اوست، بلکه او همچنین با جسدی یخزده مواجه است که در طرف فرانسوی مرز پیدا شده و در یک کلیسای isolated در کوهستانها قفل شده است. در کولهپشتی قربانی، شیطان چوبی تراشیده شدهای وجود دارد. این قتل بهطور دقیق قتل نیست، اما چگونه میشود مطمئن شد؟ آیا قربانی بهطور تصادفی درون در را قفل کرده بود یا در را بسته شد و سپس پس از وزش باد گیر کرد؟ پس از دریافت همان شیطان، مایر تصمیم میگیرد در تحقیقات مشارکت کند...